حكيم ابوالقاسم فردوسى
227
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
گر ايدون كه من بدسگالم بدوى * ز گيتى برآيد بسى گفتگوى هر چه مىانديشم دستاويزى ندارم كه او را بيازارم ، و اگر بىبهانه بر او ستم كنم ، مهان ، زبان به بدگويى من مىگشايند و به تاريك دلى و تيره رايى و پيمان شكنى زبانزد مردمان مىشوم ، و اگر بىگناه باشد ، و ناسزاوار بر او ستم كنم ايزد دادگر بر من خشم مىگيرد . بهتر آنست او را نزد خود بخوانم و پيش پدرش بفرستم . گرسيوز گفت : اى شهريار ، اين كار بزرگ و پر خطر را چنين كوچك و خوار مايه مپندار . او اكنون از كم و بيش سپاه و انديشه و كارهاى تو آگاه است . چگونه از او نمىهراسى و وى را به ايران باز مىگردانى ؟ افراسياب لختى انديشيد . سخنان گرسيوز در دلش نشست ، و گفت : كارى دشوار پيش آمده كه آخر نگرى آن دشوار است . چاره جز اين نيست كه درنگ كنيم و ببينيم راى و مشيت پروردگار جهان آفرين ، و گردش سپهر چگونه است . چون چندى بگذرد او را به دربار خويش مىخوانم تا دريابم چه انديشه در سر دارد . اگر دانستم كه راه خطا مىرود بىدرنگ نابودش مىكنم ، و چون گناهكارى او بر همگان آشكار شود هيچ كس زبان به بدگويى من نمىگشايد . گرسيوز كينهجوى دگر باره گفت : اى شهريار ، سياوش نه آن كس است كه پيش از اين بود . اكنون سپاه آماده به كارزار بسيار دارد . خداوند تخت و تاج و گنج است ، سياوش گرد چنان آبادان است كه به خرمى و زيبايى همانندش در سراسر گيتى نيست . اگر به شهر تو درآيد سپاهيانت همه به او مىگروند كه جوانى رايمند و تابنده روى و بخشنده و مردم گراست . گاه و بيگاه چندان از اين سخنان دل آزار و بيم دهنده بر پادشاه خواند كه سرانجام سالار توران او را به آوردن سياوش فرستاد . وى را